|
در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را
|

امروز من کوچک بودم
امروز من خود را از بالای برج آرزوهایم پرت کردم
امروز رویاهایم درهم شکست
و من فقط یک تکه را که سبز بود سالم نگاه داشتم
تا باز هم خود را به بالای برج برسانم
اما این بار کمی آهسته تر
ای سبزترین تکه زندگانی من
تو سالم بمان بی تو من هیچم
پس از ماهها باز هم بر روی این کاغذ سیاه می نویسم
اما نمی دانم چه باید نوشت
چه روزگار سختی را می گذرانم
طرح هایم نم کشیده و نوشته هایم خشکیده اند
اما در ذهنم و در قلبم دانه ای که تو کاشته ای جوانه زده
و این تنها نقطه سبز زندگی من است
...
تحمل کن
این طوفان نیز خواهد گذشت
بگذار این روزگار تا می تواند بتازد
بگذار تازیانه هایش را فرود آورد
من سپرت خواهم شد
بگذار هر چه می خواهد بکند
او نیز خسته خواهد شد
تازیانه اش را به زمین خواهد گذاشت و در برابر ما زانو خواهد زد
در کنارم بمان
این طوفان نیز خواهد گذشت
تو ای تمام هستی ام
سلام ای بهار زندگانیم
تویی که موجب جوانی منی
تویی که حرکت مرا قدم قدم نظاره می کنی
و من به عشق یک نگاه تو
تمام راه را تا ابد قدم زنان به پیش می روم
و عشق را در انتهای چشم تو چو آتشی که شعله می کشد به آسمان نظاره می کنم
تو تکیه کرده ای به من و من چو کوه ایستاده ام
و عشق را به آسمان نشانده ام
سلام ای پری قصه های من

عشق واقعا عجیبیه . خیلی عجیب
قبل از اینکه عاشق بشی فکر می کنی حتما عشقت یه روز به شکل خیلی مرموزی میاد تو زندگیت فکر می کنی پولدارترین پسر دنیا سوار بر یک اسب سفید یا شاید زیبا ترین دختر دنیا با اولین نگاه عاشقت میشه شاید تو همین فکرا باشی که یه دفعه بفهی عاشق شدی و جالبه که حتی یادت نمی یاد که چی شد و چطوری عاشق شدی . شاید با یک نگاه شاید با یه لبخند شاید هم تو یه آغوش گرم اینش مهم نیست مهم اینه که الان تو عاشق شدی یه عشقی که واقعا زیباست . عشقی که معشوقش اصلا پولدار نیست و تو عمرش هیچ اسب سیاه یا سفیدی رو ندیده عشقی که معشوقش از نظر هیچکس زیبا نیست جز تو و تو در چشماش همه دنیا رو میبینی همه دنیا رو واین واقعا زیباست خیلی زیباتر از زیباترین دختر دنیا.
عشق واقعا عجیبه . خیلی عجیب ...

و باز هم پاییز
فصلی که تو دوستش نداری
فصلی که فصل عشق می نامندش
راستی چرا فصل مرگ درختان فصل عشق است
شاید رابطه ای غریب است
بین عشق و مرگ

و جالب اینکه مردمش می خندند
مردم آنجا حال یک غریبه را به سان یک دوست می پرسند
راستی آسمان تو هم اینجا عوارضی گذاشته ای
چرا دیگر شهاب ها از اینجا عبور نمی کنند
آرزوهایم دیگر جان دادند
شهاب ها نیز دیگر خصوصی شده اند
نه من این آسمان را دوست ندارم
آسمانی که غبارش نمی گذارد خدا صدای مرا بشنود
آسمان تو نیز راهم را بستی ؟؟؟
چهار دیواری تنهاییم اکنون یک سقف هم دارد
آی زندانبان
تنها پنجره ام را گل نگیر ...
من بودم تو بودی و خدا
همون خدایی که اون بالاست
همون خدا مهربونه
همون خدایی که چند وقته مارو فراموش کرده
بگذریم...
اصلا من بودم و تو
ولی هیچ چیز دیگه ای نداشتیم
نه یه سقف نه یه تیکه نون
نه لباس شیک نه هیچ چیز دیگه ای
اما خدا رو که داشتیم
ولی الان ...
راستی خدا ما رو تنها گذاشت یا ما خدا رو؟؟؟ ...